تبليغاتX
خميازه
خميازه‌هاي پريشان هادي ذاكري و پسران
 اي كاش بيشتر مي‌دانستم

زندگي‌ام به آروزها مي‌گذرد؛ خرد و كلان، بزرگ و كوچك. چه آرزوها كه تا به حال در سر نداشته‌ام و چه‌ها كه از اين پس در سر نخواهم داشت. هر روز «اي كاش»ي ديگر به سراغم مي‌آيد؛ هر روز آرزويي ديگر، هر روز املي جديد. شرايط جديد آرزوي جديد مي‌طلبد و آرزوي جديد افكار جديد و اوهام و تفكرات جديد. اي كاش‌ها تمامي ندارد، نه من از آنها خلاصي دارم و نه آنها از من. گويي ابتدا من گرفتار آنها بودم اما اكنون آنها گرفتار من هستند و رهايشان نمي‌كنم. اگر به يكي‌شان نائل شوم، ده‌ها اي كاش جديد به ذهنم راه مي‌يابند.
اي كاش‌هايم اعتبار ندارند، دوام ندارند، يك روز مي‌آيند و يك روز مي‌روند. گاه يك روز مي‌آيند و همان روز مي‌روند. گاه مي‌انديشم كه اي كاش اي كاش‌هايم بهتر بود و اي كاش‌هايم به گونه‌اي بود كه آنها را از خدا مي‌خواستم، نه آنكه آنها را در ذهن بپروارنم و تنها از به هم بافتن آنها لذت ببرم.
اي كاش براي آرزو كردن بيشتر مي‌دانستم و اي كاش براي خواستن بيشتر فرصت داشتم. اي كاش مي‌دانستم بايد نزد چه كسي آرزو كنم. اي كاش جواني‌ام سال‌ها بيش به طول مي‌انجاميد و مرگم هزاران سال به درازا مي‌كشيد.
يا شايد نه ...
شايد بهتر بود هيچ اي كاشي نداشتم...

|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390  |
 فقر يعني

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..                   فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است

 

دكتر شريعتي

|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در جمعه دوم اردیبهشت 1390  |
 دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389  |
 چه قدر خوشحالم
چه قدر خوشحالم از اين كه يك روز يا يك شب ديگر در جايي كه هيچ گاه آن را نديده‌ام يا در آن نبوده‌ام تمامي خاطرات خود را يا بهتر بگويم تمامي احساسات خود را كه روزهاي روز آنها را با خود اين سو و آن سو برده‌ام خواهم ديد. نمي‌دانم شايد خواهم ديد واژه درستي براي آن چه در مورد من روي خواهد داد نباشد، من تمامي احساسات خود را در خواهم يافت. نمي‌دانم چگونه احساسي خواهم داشت زماني كه ذره ذره ثانيه‌هاي عمرم را در لحظه‌اي خواهم چشيد و تمامي لحظات پر از شور و احساس خود را يك بار ديگر درك مي‌كنم.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در شنبه دوازدهم تیر 1389  |
 خداي من
خداي من چه قدر خوشحالم از اين كه هميشه در كنارم هستي و هر موقع از هر چيز خسته و دلتنگ مي‌شوم تو را در قلبم احساس مي‌كنم؛ خداي من مي‌دانم كه صداي مرا مي‌شنوي و مرا مي‌بيني، هر موقع از هر كس دلتنگ شوم مي‌دانم كه دوستم داري و سريع در آغوشم مي‌كشي. خداي من دوستت دارم ، دوستت دارم كه بهتريني و سزاوارتر از همه براي دوست داشتن. اما چه كنم كه دوست داشتن را خوب نمي دانم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در جمعه هفتم اسفند 1388  |
 وقتي همه خوابيم

فوتبال سرشار است از هياهو و هيجان‌هاي لحظه‌اي، دمي پايان غم و دقيقه‌اي انتهاي خوشي. در كشور ما كه هر ساعت‌مان مملو است از احساسات متناقض و نهيب‌هاي گوناگون، انتظار پاي‌بندي به اخلاق از سوي بازيكنان فوتبال انتظار خارج از عرفي است. گاه بازيكني داور را به باد فحاشي مي‌گيرد و گاه تماشاگران تمام اجداد بازيكنان را مورد عنايت قرار مي‌دهند!

در اين ميان مطمئنا اگر موضوعاتي كه در ميدان فوتبال رخ مي‌دهند، به موضوعاتي خارج از ميدان مرتبط شوند بايد به درستي مورد مواجهه قرار گيرند، خاص آنكه اين مسائل به شهروندان يك شهر يا ساكنان يك استان مرتبط شود و خاص‌تر آنكه اين موضوع توهين به يك قوم و يك تبار باشد.

در بازي تيم فوتبال صباي قم و تيم فوتبال سپاهان اصفهان تماشاگران و خصوصا عكاسان قمي شاهد يكي از همان صحنه‌هايي بودند كه اخلاق را به مذبح برد و توهين به شهروندان شهري را به نهايت رساند. وقتي در آخرين دقيقه بازي بازيكن تيم سپاهان گل خود را به ثمر رساند، به سوي تماشاگران اصفهاني رفت و فرياد زد: ... اين سخن چندان زشت است كه به زبان هم آمدني نيست.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در یکشنبه یازدهم بهمن 1388  |
 بر سر سفره بنشينيم و نخوريم

تمام حرفي را مي‌خواستم بزنم خوانديد؛ بر سر سفره بنشينيم و نخوريم. اگر نمي‌دانيم طعامي كه پيش رو داريم از كدام شكم‌هاي به كمر چسبيده‌اي به‌در آمده است هق‌هق بزنيم و اشك‌هايمان را مخفي كنيم. ترديد كنيم و از ترس دست‌هايمان بلرزد، ذهنمان در اعماق خود فرو رود تا مبادا خود را فريب دهيم.

بگذار ندانند براي چه گونه‌هايمان تر مي‌شود، از چه چشمانمان سرخ است، گرفتگي گلويمان از چيست، بگذار ندانند كه وقتي به سفره مقابل نگاه مي‌كنيم كدام چشم‌هاي معصوم و صورت‌هاي چرك‌گرفته‌اي را مي‌بينيم. بگذار فقط با غذا بازي كنيم و آن را اين سو و آن رد كنيم، مي‌دانم كه اين غذا هيچ‌گاه به گلويمان نخواهد رسيد و شكممان را پر نخواهد كرد. چشم‌هايمان به اين غذاها عادت كرده است اما معده‌هايمان نه. هنوز معده‌مان سوء هاضمه نگرفته است تا بتواند از هرچيزي قواي حركت بسازد.

|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در جمعه نهم بهمن 1388  |
 حتما ببينيد مستند ندا آقاسلطان
يك نفر آقاي ... ديگر را در خواب ديد و ازمشاراليه درخواست كمك كرد.
آن حضرت به آن فرد گفت اگر مي‌خواهي حاجت‌روا شوي بايد فايلي را كه آقاي ... برايت ايميل مي‌كند براي پنجاه و چند نفر بفرستي و هركس اين ايميل را مي‌بيند بايد آن را براي پنجاه و چند نفر بفرستد اگرنه يك مصيبت بزرگ برايش پيش مي‌آيد و يحتمل قطعنامه‌دانش مي‌تركد.
يك نفر اين كار را انجام داد و يك گوني وام 500هزار توماني از كميته امداد دريافت كرد. يك نفر ديگر اعتنا نكرد و بعد از چهل روز در جريان اغتشاشات اخير دستگير شد.
 
بعدالتحرير:
يك روز يك نفر مي‌خواست از خودش استعداد دركند و فايل مستند نداجان را از خود در كند، اما يادش رفت فايل مربوطه را لود كند، پس مجبور شد دوباره مزاحم شود
بعد متوجه شد كه آپلود كردن يك فايل ۱۲۵ مگي به اين مفتي‌ها نيست و نمي‌توان آن را آپ كرد.
به همين خاطر گفت:
زياده جسارت است
خدانگهدار
|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در سه شنبه ششم بهمن 1388  |
 ديدار خصوصي رحيم‌مشايي با هادي ذاكري

در ادامه سلسله نشست‌هاي تاثيرگذار اسفنديار رحيم‌مشايي با شخصيت‌هاي مختلف فرهنگي،‌ هنري، اجتماعي، عكاسي، نقاشي، اقتصادي و ... رئيس دفتر رئيس جمهور پس‌پريشب با هادي ذاكري ديدار كرد.

در اين ديدار كه در كوچه پشتي محله چاله‌كاظم برگزار شد، مشاور رئيس جمهور در سخناني خواستار اتخاذ تدابير مناسب‌تري در هنگام كندن جان انسان‌ها شد و اظهار داشت: آقاي عزرائيل كه از همان اوايل در زمينه كندن جان انسان‌ها پيش‌قدم بوده است، بايد بداند كه تنها در دولت احمدي‌نژاد است كه كندن جان انسان‌ها بدون هرگونه درد و زحمتي امكان‌پذير است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در دوشنبه پنجم بهمن 1388  |
 خبرنگاران قمي بالاخره راهي قبرستان مي‌شوند

اين روزها كه دست‌هاي استكبار جهاني از آستين مزدوران داخلي و پاهاي استكبار جهاني از پاچه خواص بي‌بصيرت خارج مي‌شود...

اين روزها كه گاه و بي‌گاه نداي فتنه‌انگيزان حلقوم عناصر خودفروخته را جر مي‌دهد...

اين روزها كه بعضي مراجع به اصطلاح تقليد گوي سبقت را از خواص فوق‌الاشاره ربوده‌اند و نوايشان از بلندگوهاي استكبار جهاني به گوش مي‌رسد...

اين روزها كه بوي سوخته شدن دماغ كفن‌دوزان هميشه در صحنه به مشام مي‌رسد و بيم آن مي‌رود كه عن‌قريب اين سوختگي به كفن آنها نيز سرايت كند...

اين شب‌ها كه برخي روزمزدهاي بدبخت همنوا با سردمداران نكبتشان هر روز صبح در كنار ميدان‌ها مي‌ايستند و به دنبال كار مي‌گردند...

اين عصرها كه كارگران شركتي همراستا با اميال صهيونيستي اربابانشان شب‌ها به تماشاي فيلم‌هاي تلويزيوني شبكه سه مي‌نشينند...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط هادي ذاكري در یکشنبه چهارم بهمن 1388  |
 
 
بالا